چه میهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک میکنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و اندکی سکوت !
مهم نیست
ساعت ۳:۱۸ بامداد ،
فریدون داره میخونه :
تن تو نازکو نرمه مث برگ ، تن من جون میده پر پر بزنه زیر تگرگ
خب تموم شد رفت آهنگ بعد :
یک نفر میاد که من منتظر دیدنشم ، یک نفر میاد که من تشنه ی بوییدنشم ...
چون از سر شب دارم فریدون گوش میدم واسه اینکه یه تنوعی ایجاد کرده باشم به سختی از زیر پتو میام بیرون ... آخه پنجره ها بازه دارم یخ میزنم ..ولی خب .. حال میده نمیخوام ببندمشون ...
آره خلاصه واسه تنوع فرهاد میذارم :
گنجیشکک اشی مشی ، لب بوم ما نشین ، بارون میاد خیس میشی ، برف میاد گوله میشی ...
شنبه روز بدی بود ، روز بی حوصلگی وقت خوبی که میشد غزلی تازه بگی ...
آینه میگه تو همونی که یه روز میخواستی خورشیدو با دست بگیری ولی امروز شهر شب خونه ت شده .. داری بیصـــــــدا تو قلــــــبت میمیری ....
چون این آهنگو خیلی دوست دارم بازم به سختی پا میشم میزنم از اول :
میشکنم آینه رو تا دوباره نخواد از گذشته ها حرف بزنه ، آینه میشکنه هزار تیکه میشه اما باز تو هر تیکه ش عکس منه ، عکسا با دهن کجی بهم میگن، چشم امیدو ببر از آسمون ....
حالا مامانم میاد تو اتاق :
یخ زدیم تو نمیخوای این پنجره رو ببندی آیا ؟!
من در حالی که دندونام میخوره به هم :
هان .... سرده ؟ هوا که خوبه (!) ... باشه برو الان میبندم ...
مامان :
آره خب ... هوا خوبه ... راحت باش ...
خب ... دوباره پا میشم که تنوع ایجاد کنم ،داریوش :
تو اون شام مهتاب کنارم نشستی ، عجب شاخه گل وار به پایم شکستی ... !
نوچ .... فاز نمیده ...
میریم سراغGiPsy آهنگ Mon AMor رو یه بار گوش میدیم ... بقیه آهنگای اونم فاز نداد ...
تجربه ثابت کرده اینجور مواقع که کلافه م فقط رضـــا حال میده ...
حالا رضـــــــــــــا :
فقط دونستم بی تو دل پر پر شدو گم شدو مرد ...
ایوول ... حالا بریم گپه ی مرگمونو بذاریم ....
رضا هم خوند تا الان ...
الانم اومدم علاف بودنمو ثبت کنم.. بعدشم برم یه دوش بگیرم که چند ساعت دیگه کلاس دارم اگه دیر برسم دیگه رام نمیده ...
آمین ...
مهم نیست
دیروز هم که رفتم سینما مثل همیشه دوتا بلیط خریدم..
خب.. تو نبودی.. ولی در عوض انقدر گشتم که یکی مثل خودمو پیدا کردم.. بعدش آهسته رفتم جلو بهش گفتم آخه عوضی اینم زندگیه واسه خودت درست کردی؟ دلتم خوشه که چی ؟..
مهم نیست
خمیازه میشکم.. اه.. لعنتی! به گمانم باید کمی بخوابـــم!به دل نگیر مهربونم با تو نبودم
این روزها دیگر برای تمرین خاطره ها هم فرصت ندارم. دلم برای نوشته های قبلیم خیلی تنگ میشود که چقدر پناهِ بی حوصله گی هایم بودند . گاهی هم دلم تنگ میشود برای آن روزها که مینشستیم و تمام فیلمهارا روی دور تند نگاه میکردیم و آخرش هر چه فهمیده بودیم را برای هم تعریف میکردیم! و یادت هست که وقتی عاشق میشدم سهراب را میگذاشتم کنار؟ چون دوستش دارم! و بعد وقتی بیخود بودن عشق را تجربه میکردم، دوباره بر میگشتم سراغ سهراب؟!
امشب برای دومین بار که ترکش کرده بودم برگشتم سراغش(به همراه یک دل سیر گریستن که اگرچه بیهوده بود اما خلاصم کرد از.. از خیلی چیزها)
خسته ام..
دیگر سعی میکنم انسانها را آنقدر زیاد نشناسم که با نگاه هایشان هم بتوانم ارتباط برقرار کنم.
سخت است... خسته ام..
دیگر سعی میکنم از نزدیک نگاه نکنم! از نزدیک خیلی چیزها دیده نمیشوند.
و این سخت است... خسته ام..
دیگر سعی میکنم فکر نکنم که این خلقتهای بی رویه برای چیست؟ این همه تکثیر انسان برای چه؟
آخر سخت است... خسته ام..
دیگر سعی میکنم به دلایل خلیل جبران برای این تکثیر های بیهوده فکر نکنم که میگفت: خدا فقط به سمت خواسته های خودش حرکت میکند. یعنی انسان می آفریند تا خودش را بیشتر کشف کند.
سخت است.. سرگیجه دارد.. درد دارد.. دل پیچه دارد..
و چقدر دلم تنگ است و چقدر خسته ام و چقدر سرم درد میکند و چقدر خسته ام و چقدر خسته ام!
مهم نیست
ت
به عمق تنهایی ماهی کوچکم فکر میکنم. به اینکه هیچکس نمیبیند چشمش وَرم کرده. به اینکه کسی جراحت های تنش را نمیفهمد. به این فکر میکنم که میشود او را هم در بیمارستانی بستری کرد.. به امید بهبودی. به این فکر میکنم که چرا تو بهبودی ماهی را در نابودیش میدانی؟! به اینکه وقتی ماهی ام مست است از همیشه ناامیدتر است. او هر شب خواب میبیند. او هر شب بدون اینکه بخوابد خواب میبیند و به دنبال تعبیرش هر لحظه چشم به دهان من میدوزد. افکار فاسدِ او را اندیشه های مسموم من رقم میزنند...
چشمش ورم کرده.. پیکرش مجروح است..
باید او را به بیمارستان برسانم !
اصلاً تو حاضری برویم جنگلی شویم ؟!
چرا نه؟! تو که در این گونه مسائل ید طولایی داری! برویم جنگلی شویم دیگر!
امروز هزاران هزار سال قبل از این هم اتفاق افتاده است. چاره چیست ؟! برویم جنگلی شویم دیگر! عزیزم دیروز هم گذشت(مثل امروز که میگذرد) و تو باز هم فراموش کردی که باید عاشقم شوی. چاره چیست؟! برویم جنگلی شویم دیگر! دستهایم احمق شده اند. دیگر تخیلاتم را آنطور که باید روی بوم منتقل نمیکنند. چاره چیست ؟! برویم جنگلی شویم دیگر! به خودم حسادت میکنم، این جهان عجیب را به زیبایی پیمود. چاره چیست ؟! برویم جنگلی شویم دیگر! از نون خامه ای خاطره ای دارم، اما هر چه بیشتر فکر میکنم ذهنم بیشتر مایوسم میکند. اما میدانم! حتماً خاطره ای دارم. چاره چیست ؟! برویم جنگلی شویم دیگر ! اتاق جماعت هم که ناخوداگاه مرا به یاد سرفه و میل به ولو شدن می اندازد. خب چاره چیست ؟! برویم جنگلی شویم دیگر !
- بعضیا وقتی روی نیمکت می شینن دو تا هستند و وقتی پا میشن یکی
- بعضیا وقتی روی نیمکت میشینن یکی هستند و وقتی پا میشن دو تا
- بعضیا به این امید روی نیمکت میشنن که دو تا شن و بعضیا به این امید که یکی شن
- بعضیا بی امید میشینن روی نیمکتهای تازه رنگ خورده
- بعضیا فقط روی نیمکت میــــــــشیــــــنن، چرت میزنند و دود میکنند
- بعضیا وقتی روی نیمکت می شینن دیگه هیچوقت بلند نمیشن
- بعضیا اصلا" روی نیمکت نمیشینن
- بعضیا روی نیمکت به دنیا میان، بالغ میشن و بالغ میکنند
- بعضیا...
روی لجن ها طرح صورت تو پیدا شد، بشوَد!
خدا گریان شد، بشود!
من چنگ شدم تارهایم همه درد، همه زخم، بشوم!
بُتِ دوست شکست، بشکند!
آینه شدم، بشوم!
ترسیدم از صورتکها که رویم نقش بستند، ببندند!
پل زدم از "من" تا سرایِ "او" ، بزنم(بی فایده بود)!
دلم گرفته است، بگیرد!
اتاق خوبی دارم که ابعادش فقط به درد فکر میخورند، بخورند!
خوابم نمیبرد، نبَرد!
صورت افکارم خراشیده شده، بشود!
به گمانم نیمه شب است، آری نیمه شب است، باشد!
هه.. تو از من هم تنهاتری، باشی!
چراغم خاموش است، باشد!
ماه روشن است و حس لامسه ام بی جان شده، بشود!
صدای همهمه می آید، بیاید!
صدای شیهه ی ع.ش.ق عذابم میدهد، بدهد!
بیایید تا خودِ خدا جیغ بزنیم، بزنیم!
کودکی از دورترین نقطه ی ذهن می آید، بیاید!
ناگهان همگی محو شدند، بشوند!
باز هم "من" ماند و "لولوی پشت شیشه ها" که بسیار احمقانه در آغوشِ شب آب تنی میکنند!
دلم عجیب گرفته است ...
مهم نیست
پدر بزرگ: هر چیزی که در گذشته اتفاق افتاده باشه تاریخه!
پسر: دیروز که رفتیم باغ وحش تاریخ بود؟
پدربزرگ:نه، چون اون اتفاق مهمی نبود!
پسر: مرگِ پدرم تاریخه؟
پدر بزرگ: نه!
پسر: ولی اون برای من خیلی مهمه!
در آستانه ی زور پدر یادِ این قسمت از دیالوگای "عابر پیاده" می افتم
اخیراً که خیلی دیرم میشود سوییچ را میگذارم توی جیبم و تا مقصد یه کله میدوم ... مهمم نیست که بنزین داشته باشم یا نداشته باشم. مهم لذت آن لحظه است که با سرعت میدوم وسط خیابان و راننده محکم جلوی پایم ترمز میکند و شروع میکند به فحش دادن و من هم خیلی خونسرد یک نفس عمیق میکشم نیم نگاهی را نثارش میکنم و با لبخندی مَلَس دستم را محکم توی جیبم فشار میدهم و آهسته از کنارش میگذرم!
اخیراً که خیلی هم عجله ندارم گاهی هم به این فکر میکنم که ای کاش سوییچ را بردارم و بروم آنقدر آهسته رانندگی کنم که یک ترافیک عظیمی بوجود آید که تماماً باعثش خودم باشم! و بعد تمام مردم مجبور باشند تمام بقیه ی عمرشان را در این ترافیک بگذرانند! و من تمام بقیه ی عمرم را پشت پیکانی پارک کنم که روی شیشه اش نوشته " چون که تکی با نمکی" و به این فکر کنم که چرا از من و تو یک مجسمه نمیسازند که خیلی بعدترها تمام عشاق جوان مارا با انگشت به یکدیگر نشان دهند ....
همین لحظه هم بسیار دیر است...
افسوس خواهی خورد ......
زمانی که از آن سوی سیم ها ......
کسی بی احساس می گوید .....
برقراری ارتباط با .......
مشترک مورد نظر امکان پذیر نمی باشد ....
خیره که می مانی به صفحه کوچک ساعتت ، تازه می فهمی که چرا " رفتن ، چیزی شبیه اشتباه آمدن است" .
بعد باید لیوان دیگری را پر کنی ... آدرس را اشتباه داده بود...دهانت باز می ماند از بهت غریبانه هایی که نوشته شدند و تو نخواندی. مثل دهان نیم گشوده ی جنازه ای از غربت محیط...صفحه ها ولی سفید که می مانند ، می شود چشمها را بست و نانوشته ها را خواند . زیرزمین و زیرزمینی ها ، حذف شدنی نیستند . این من و تو ایم که فرایند حذف شدن را تجربه می کنیم . اسمش را هم گذاشته ایم "رفتن" ، تا بعدها بشود سر بی تصمیمی های گذشته ، کلاه گذاشت...
دلواپسی واپسین دم با هم بودن ، همیشه ترجمان دردآلودی در ساده ترین کلمات می یابد . آنجا که در می یابی دیگر رویایی نمانده است و پایان رویا ها را با واژه هایی ، شکل همان کلمات ساده روزمره ، انذار می دهند . مثل همین دیروز که صورتت را بر گرداندی و گفتی:"من دیگر بروم..."و من نگاهت کردم و گفتم: "خداحافظ..."
تعلق خاطر را انسانهاي اوليه اختراع کردند زماني که هنوز غارها
کشف نشده بود براي خط خطي کردن .
" ما " که انسانهاي متمدني هستيم ديگه چرا؟
وقتي براي خط خطي کردن حتي به اعصابِ
همديگر هم رحم نمي کنيم .
خاطرات جزو زيباترين ها و تلخ ترين ها هستند
کاش مي شد وقتي خاطره اي را به ياد مي آورديم
تنها و تنها شيريني آن لحظه با ما مي ماند
اندکي سکوت...
مدتي تامل...
لبخندي کمرنگ...
يادآوري اکنون...
تلخي اين لحظه...
و آهي از سر ناباوري چرخه طبيعي خاطرات است
اين روزها مشتي عکس و دنيايي خاطره و آهنگها شده اند همراه من ...
خاطرات من...
اين روزها گر چه خيلي سرم شلوغ است
اما نمي دانم چگونه است که
گاهي که با خودم خلوت مي کنم دلم بدجوري تنگ مي شود ...
اين روزها آسمان آبي است
اما چرا نمي توانم خوب چشمهايم را باز کنم؟؟
اين روزها من کوهم
اما کوهي که گاه اين خاطرات چنان به بندش مي کشند که انگار درونش يک آتشفشان است
آتشين و عاصي
...
باز به خودم فرصت مي دهم...
شاید
همه درست میگن باید همه چی مهم باشه
تو را نمي دانم
اما من
سپيدي واژه ها را گريسته ام
اوفليا!
اين همه دلدادگي در متن پنهان مانده
بگذار به همان فلش بك برگرديم
حرف به دهان كلاغ ها نمي ماند
این بار فقط برای تو مینویسم
با سلام. لطفا اين متن رو كامل بخونيد ميخوام نظرتون رو بدونم. مرسي
امروز ۲۲تیرماه!!! امروز ديگه از اون روزايي نيست كه بخوام تو بلاگ چرت و پرت بنويسم. البته شايد همهي حرفاي من به عقيدهي بعضسا چرت و پرت باشه اما من نظرم چيز ديگهايه!!!
من يه پسري هستم كه توي زندگيم خيلي تنها بودم. البته شايد هنوزم باشم اما ديگه نميخوام بيام اينجا و جيغ بكشم كه "واي واي!! من چقدر تنهام!!!" اينو گفتم كه خيليا فكر نكنن من مينويسم كه بيان و واسم دلسوزي كنن!!!
ديشب نشستم و خيلي با خودم فكر كردم!!! ديدم كه من دور و برم كم ادام نيست كه بخوام باهاش دوس شم. ادمهای باحال هم كم نيستن. اما واقعا چرا من تا حالا نه دوستدختر داشتم و نه يه دوستي كه پسر باشه و درمون دلم باشه؟ ديدم كه من بجز گاهي كه بخوام بشينم و با يه نفر صحبت كنم و درد دلم رو بهش بگم، ديگه اصلا نيازي به دوست ندارم. ولي چرا اينقدر دپرس بودم؟
ديدم كه من قبلا يه نفر رو دوست داشتم ولي بهش نرسيدم. خب اين ميتونست بهترين دليل واسه دپ بودن باشه. اما وقتي ديدم هنوزم چه دوستاي خوبي دور و برم دارم، ديدم كه دپ نباشم بهتره. ديدم كه من اصلا عاشق نبودم!!! اصلا عشق يعني چي؟ من كه اصلا نميدونم!!! با حداقل نميخوام كه بدونم!!!
خلاصه اينكه ديگه
من آزادم!!!
آزاد از تمام غم و غصهها، از تمام وابستگيها. واسه همين هم از اينجا دارم فرياد ميزنم كه همه بدونن كه ديگه تموم شد اون دوراني كه من پر غم بودم و به همه انرژي منفي ميدادم. من ديگه پر از انرژي مثبت هستم. ولي يه چيزي ميمونه. اونم اينكه چي شده كه من اينجوري شدم؟!؟!
اين ديگه بمونه. باشه؟!؟!
مهم نیست
من خیلی کوچیکتر از اون مونده بودم. انقدر کوچیک که بعضی وقتا نه منو میدید نه حتی صدامو میشنید خیلی راحت پاشو میذاشت روم و رد میشد. انقدر کوچیک که با دیدنش دندونِ قلبم تیر میکشید! الان دیگه خیلی وقته با هم دوست نیستیم.آخه دیگه تو اتاقم جا نمیشد. رفت !
گل من گریه مکن،
که در آئینه ی اشک تو غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند غم من دریاست
گل من گریه مکن
سخن از اشک مخواه
که سکوتت گویاست
از نگه کردنت احوال تو را می دانم
دل غربت زده ات، بی نوایی تنهاست
من و تو می دانیم چه غمی در دل ماست
گل من گریه مکن،
اشک تو صاعقه است
تو بهر شعله، چشمان ترم می سوزی
بیش از این گریه مکن،
که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی
گل من گریه مکن،
من چو مرغ قفسم
تو در این کنج قفس بال و پرم می سوزی
گل من گریه مکن،
که در آئینه ی اشک تو غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند غم من دریاست
دل به امید ببند
نا امیدی کفر است
چشم ما بر فرداست
ز تبسم مگریز
درد دندان تو در غنچه ی لبها زیباست...
لبخند می زنی
لبخند می زنم
پشت لبخندم پنهان می شوم
تمام درونم نابود می شود و لبخند می زنم
می دانم ديگر حرفهايم معجزه نمی کنند
با كدام واژه بگويم؟!
دلم تنگ مي شود
دلم مي گيرد
خسته تر از آنم که تقلا کنم...
دلم گرفته...
به دل نگير
اين روزها با هر بهانه ي كوچك
زود بهم مي ريزم
و با هر بهانه ي كوچك تر
از كوره در مي روم
مثل هميشه، پژمرده كه مي شوم
چشم هايم مي تركد از خنده
شب تا گاه صبح بيدارم به تماشاي شب
صبح تا ظهر در خوابم به تمناي خواب!
با جيغ گربه اي، از خواب مي پرم
بر مي خيزم با شتاب، از شب
ظهر تا عصر، عابر پياده مي شوم
غروب تا شب، غريب خانه ام!
...
به خود قول ميدهم
به دل نگيرم از مرموزِِ كوچه ي بن بست:
كوچه: آسفالته، اما پر چاله
من: گرفته حال بچگي ام
هوا: گرم
گرمای من: سردتر
اعتراض: خفه تر، منگ تر!
شعر: در هم تر از من، بر هم تر از روز، رنگين تر از شب!
_ بي خيال وزن،
بي خيال مفهوم همه فهم!
بي خيال وزن سنگين بغض
...
به دل نگير اگر دلم گرفت...
بی خیال
مهم نیست
آرزو دارم شبي عاشق شوي. آرزو دارم بفهمي درد
را. تلخي برخوردهاي سرد را. مي رسد روزي که
بي من لحظه ها را سر کني. مي رسد روزي که
مرگ عشق را باور کني. مي رسد روزي که شبها در
کنار عکس من نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر
کني
میخواستم اندکی با تو....
شاید بنشانم لبخندی بر لبانت
شاید پاره شود
لحظه ای زنجیر اندوه تو
میخواستم بشنوم سخنانت را
که قصه کدامین غصه هاست
این نوشته ها،این شعرها...
که من میدانم و میشناسم تمام غمها را،غصه هارا
میخواستم همدردی باشم
یا اندکی گوش شنوا برای تو
(که هیچکس برای من نبود)
که من میدانستم در سرزمین آفتاب و غربت
چشمها کورند و
گوشها جز صدای خنده چیزی نمیشنوند!
میخواستم تو را ببینم
ببینم که این غمها و اندوه ها
بر کدامین هیبت زشت جا خوش کرده اند!
و دیدم تو را
چشمان مرده ام که گشوده شد
دیدم که غصه ها بر قامتی از غرور چگونه ناپیدایند!
میخواستم مرا بپذیری در قلبت
با هر آنچه در اوست
که من نبودم و نیستم
در اندازه قلبت
من هرگز نداشتم وندارم
قفل و زنجیری برای اسارت قلب تو
که هرچه بند بود بر خود بسته ام!
میخواستم بدانم
آنکه نامش قرین طلوع است!
چگونه و چرا چنین بر غروب نشسته؟
میخواستم هم دمی باشم
برای تنهایی تو
میخواستم با تو باشم
حداقل آنگونه که تومیخواهی!
که من از تو چیزی نمیخواستم مگر برای تو!
مهم نیست
در پي آن نگاه غمگين تو
بيا كه من ايستاده ام ...چرخ روزگار را با دستهاي تاول زده ثابت كردم...و به اميد هر صداي پايي آن را رها ميكنم ...و چون مينگرم غير تو هست...بگو كه خود را در پي كدام صداي پا نهان كردي...هر لحظه كه روزگار از دستم رها ميشود ...هاله اي از زمان رخسارم را زرد و مو هايم را سفيد ميكند. و تپش قلبم نااميدانه كند تر ميشود. بيا كه دگر من را با غم من نيست...
در آن غمكده... تاريكي شب چشمانم را فرا ميگيرد و باز آن ماه تابان گواه توست. بيا...پيش از آنكه غوطه ور شوم در نابودي بيا. تا كي با وزش نسيم صبح به بوي تو مست باشم.......
يك عمر صبوري
قانون تو تنهايي من است
و تنهايي من قانون عشق
و عشق ارمغان دلدادگيست
و اين سرنوشت سادگيست !
چه قانون عجيبي
چه ارمغان نجيبي
و چه سرنوشت تلخ و غريبي
كه هر بار ستاره هاي زندگي ات را
با دستهاي خود راهي آسمان پر ستاره اميد كني
و خود در تنهايي و سكوت
با چشمهايي خيس از غرور
پيوند ستاره ها را به نظاره بنشيني
و خموش و بي صدا
به شادي ستاره هاي از تو گشته جدا
دل خوش كني
و باز هم تو بماني و تنهايي و دوري
و باز هم تو بماني و
يك عمر صبوري
جنازه هشیار
ازواژه دو وجهی تکرار خسته ام
من بی رمق ترین نفس این حوالی ام
از بودن مکرر بر دار خسته ام
من با عبور ثانیه ها خرد می شوم از حمل این جنازه هشیار خسته ام



